هنرهای تجسمی

هنر برتر ازگوهرآمدپدید


هر اثر تجسمی از عناصر بصری تشکیل یافته است . این عناصر، با یکدیگر روابط زنده و فعال دارند . 

د رتعامل با یکدیگر یک اثر هنری را پدید می آورند .به کار گیری عناصر بصری و کیفیت ارتباط میان آنها بسنگی به روش و تجربه هنرمند در انتقال پیام موجود در اثر دارد . عناصر بصری و کیفیت بصری دو دسته مفهوم اساسی در بررسی یک اثر تجسمی هستند .

عناصر بصری کدامند ؟ در یک اثر تجسمی عبارتند از: نقطه / خط/ سطح / حجم / شکل / بافت / رنگ / تیرگی و روشنی .

کیفیت بصری چیست ؟

عبارت است از: روابطی که جهت سازمان دادن و نظم بخشیدن به عناصر بصری مطرح می شود . این روابط عمدتا شامل تعادل / تناسب / هماهنگی / و ریتم است . به واسطه این کیفیت است که یک اثر تجسمی به مهم ترین اصل سامان بخشیدن به خویش دست می یابد، یعنی عنصر وحدت و یکپارچگی .

مبانی هنر های تجسمی را به الفبا و قواعد درک زبان و ابداع درهنرهای تجسمی و بصری تعبیر کرده اند. درک یک اثر تجسمی بستگی به شناخت امکانات ، مواد ، ابزار ، و درک صحیح از عناصر هنر تجسمی دارد. این زبان دشوارتر از قواعد زبان کلامی است . انسان در ابتدایی ترین علائم نوشتاری ، از تصاویر برای ایجاد ارتباط استفاده می کرد ه است. تصاویر ایجاد شده در ذهن هنر مند می تواند به شکل گزارش ، توصیف روایی ، شعر، و توصیف بصری یا تجسمی ارائه شود. هنر تجسمی تصورات ذهنی را به شکل روشن تری نسبت به سایر انواع ارائه اطلاعات نشان می دهد . یک پیام بصری شامل اطلاعاتی در باره خصوصیات ظاهری اشیا از قبیل نوع رنگ، میزان تیرگی و روشنایی، اندازه و جنسیت آن است . انسان به طور طبیعی رنگ، شکل، جهت، بافت، بعد و حرکت اشیا را به وسیله پیام های بصری دریافت می کند .

کادر چیست ؟

هر اثر تجسمی در چها رچوبی خاص محدود است که آن را کادر می نامند . کادر یا قاب تصویر محدوده فضا یا سطحی است که اثر تجسمی و تصویری در آن ساخته می شود . کادر می تواند اشکال متفاوتی داشته باشد. ترکیب عناصر و نیروهای بصری بر اساس شکل کادر مورد استفاده ، شکل خاصی می گیرد.

هنرمند با انتخاب کادر باعث آن می شود تا انرژی بصری که در درون کادر موجود بوده و به بیرون گرایش دارد محصور شود. و انرژی های بصری را که می خواهد به درون کادر نفوذ کند تحت کنترل در می آورد. انرژی بصری عناصر درون کادر با شکل کادر هماهنگ می شوند و بسته به این که چه شکلی و در کجای کادر قرار داده شود، تاثیرات متفاوتی به وجود خواهد آمد .

فصل اول :مباني هنرهاي تجسمي چيست؟

ايجاد آثار هنرهاي تجسمي و درست درك كردن آن ها نياز به يك شناخت اوليه از اصول و مباني هنرهاي تجسمي دارد. همين دليل اين مباني را مي توان به الفبا و قواعد درك زبان و ابداع در هنرهاي تجسمي و بصري تعبير كرد. آنچه در روزگار ما در قالب هنرهاي تجسمي جاي مي گيرد عبارت است از : عكاسي، گرافيك، نقاشي ، طراحي و مجسمه سازي. به طور كلي مي توان گفت همه هنرهايي كه به صورت بصري ارائه يا ديده مي شوند و با تصوير سر و كار دارند، اصول و مباني مشتركي دارند كه «مباني هنرهاي تجسمي» يا «مباني هنرهاي بصري» ناميده مي شوند.

عناصرو كيفيت نيروهاي بصري:

عناصر و كيفيت نيروهاي بصري در هنرهاي تجسمي به دو بخش كلي تقسيم مي شوند:

1. بخشي كه با آنها به طور فيزيكي و ملموس سر و كار داريم مانند : نقطه، خط، سطح، رنگ، شكل، بافت ، اندازه و تيرگي – روشني.

2. كيفيات خاص بصري كه بيشتر حاصل تجربه و ممارست هنرمند در به كار بردن عناصر بصري مي باشند مانند : تعادل، تناسب، هماهنگي و كنتراست كه به نيروهاي بصري يك اثر تجسمي استحكام مي بخشند.

ديدن

در يك معناي كلي عمل ديدن واكنش طبيعي و خود به خود است كه عضو بينايي در مقابل انعكاس نور از خود نشان مي دهد و انسان به طور طبيعي رنگ، شكل ، جهت، بافت ، بعد و حركت چيزها را به وسيله پيام هاي بصري دريافت مي كند. اما در هنر و نزد هنرمندان ديدن مي تواند فراتر از يك عكس العمل طبيعي تعبير شود. در نگاه هنرمند جهان به صورت عميق تر ادارك و تعبير مي شود. 

تفاوت ديدن و هنرمندانه ديدن چيست؟

عمل ديدن يك واكنش طبيعي و خود به خود است كه عضو بينايي در مقابل انعكاس نور از خود نشان مي دهد. اما در هنر و نزد هنرمندان ديدن مي تواند فراتر از يك عكس العمل طبيعي تعبير شود. هنرمند علاوه بر ديدن اشياء به روابط و تناسبات آن ها با يكديگر به دقت توجه مي كند. همين توجه و نگاه موشكافانه به جهان و پديده ها به نحوي در آثار او جلوه گر مي شود.   

فصل دوم – عناصر بصري ( نقطه، خط، سطح و حجم) 

نقطه : در هنر تجسمي وقتي از نقطه نام برده مي شود، منظور چيزي است كه داراي تيرگي يا روشني، اندازه و گاهي جرم است و در عين حال ملموس و قابل ديدن است. از اين نظر در ظاهر تشابهي ميان اين مفهوم از نقطه با آن چه كه در رياضيات به نقطه گفته مي شود، وجود ندارد.

  موقعيت هاي مختلف نقطه بسته به اين كه نقطه ي بصري در كجاي كادر قرار گرفته باشد، موقعيت هاي متفاوتي را به وجود مي آورد.  چنانچه نقاط بصري متعددي در يك كادر وجود داشته باشند، بر اساس روابطي كه از نظر شكل، اندازه ، تيرگي ، روشني ، رنگ ، بافت ، دوري و نزديكي با يكديگر دارند تأثيرات بصري متفاوتي به وجود خواهند آورد.گاهي ممكن است نقطه به عنوان كوچك ترين بخش تصوير تلقي شود. در اين صورت در اثر تراكم نقطه هاي تيره تيرگي حاصل مي شود و در اثر پراكندگيآنها روشني ديده مي شود. 

 

خط :در زندگي روزمره و در طبيعت، خط حضور چشمگيري دارد. در اين زمينه مي توان مثال هاي متفاوتي ذكر كرد. نقوش خطي روي لباس ها، رديف صندلي ها در سالن امتحانات، خطوط آجرهاي چيده شده، سيم ها و تيرهاي برق، تنه درختان در كنار خيابان ها ، شيارهاي شخم و ..تنوع مثال ها و نمونه ها به خودي خود نشان مي دهد كه منظور از خط تجسمي معنايي نسبي از خط است و آن نشان دادن يك حركت ممتد و پيوسته بر سطح يا در فضاست. بنابراين خط مي تواند دو بعدي يا سه بعدي باشد. 

جهت خط

خطوط تجسمي بر اساس جهت حركت مداوم در يك مسير كلي به چهار دسته ي اصلي تقسيم مي شوند كه عبارتند از : الف) خطوط عمودي كه در طبيعت به شكل تنه درختان، تيرهاي برق و ساختمان هاي مرتفع ديده مي شوند. مفهوم اين خطوط مي تواند ايستادگي ، مقاومت و استحكام باشد.ب) خطوط افقي كه در طبيعت به صورت سطح زمين، خط افق، پهنه دريا يا يك انسان خوابيده ديده مي شود. مفهوم اين نوع خط مي تواند آرامش ، سكون يا اعتدال باشد.ج) خطوط مايل كه در طبيعت به شكل كناره هاي كوه، خط رعد در آسمان و سراشيبي ديده مي شوند. و در يك اثر تجسمي براي نشان دادن تحرك ، پويايي ، خشونت و عدم سكون و ثبات به كار مي روند.د) خطوط منحني كه معمولاً در طبيعت به شكل تپه ماهور، انتشار امواج، پست و بلندي زمين و حركت بعضي از جانوران ديده مي شوند و در يك اثر تجسمي ممكن است براي نمايش دحركت سيال و مداوم، ملايمت و ملاطفت به كار گرفته شود.


كاربرد خط :خط عنصر اصلي طراحي است. ترسيم خطوط پيراموني يك شكل مي تواند تصوير اشيا را به نمايش بگذارد. تراكم و انبساط هاشورها حجم و سايه روشن را نشان مي دهد. با ضخيم و نازك كردن خط در طراحي، قسمت هاي سايه دار مشخص مي شوند و حالت خطوط جنسيت و بافت اشيا را از لحاظ نرمي، سختي و استحكام مشخص مي كند.در آثار نقاشان طبيعت گرا كه شكل هاي اشيا به دقت ترسيم مي شوند، وجود خط به عنوان پايه ي اصلي طرح قابل مشاهده است در نقاشي ايراني خط همواره جايگاهي پراهميت دارد. خط همچنين در رشته هاي ديگر هنر تجسمي نقش متناسب خود را در شكل دهي به اثر بازي مي كند. در هنر گرافيك استفاده از خط كاربردهاي متنوعي را در طراحي نشانه، در طراحي و ساخت اعلان، تصويرسازي و صفحه آرايي دارد. همچنان كه در طراحي لباس، نقشه كشي، طراحي صنعتي، مجسمه سازي و عكاسي نيز خط همواره پايه اصلي اجرا و تركيب بصري اثر را به عهده دارد.   

سطح :شكلي كه داراي دو بعد (طول و عرض) باشد سطح ناميده مي شود. در طبيعت و در پيرامون ما سطوح به اشكال متنوع وجود دارند. سطح چيزها در طبيعت گاه به صورت هموار و گاه ناهموار و داراي بافت ها نقش هاي مختلف است. در هنر تجسمي سطح را به انحاي مختلف مي توان تجسم بخشيد و به وجود آورد، مانند

سطح ممكن است مستوي باشد مانند يدوار يا كف اتاق، سطح زمين فوتبال يا سطح روي يك كتاب همچنين سطح ممكن است منحني باشد مانند سطح يك سقف گنبدي.دايره : دايره شكل كاملي است كه حركت جاودانه و مداومي را نشان مي دهد. همچنين دايره نماد نرمي، لطافت، سياليت، تكرار، درون گرايي، آرامش روحاني و آسماني، پاكي و صميميت به شمار مي آيد.مربع : مربع بر خلاف دايره نماد صلابت، استحكام و سكون است. اين شكل مظهر قدرت زمين و مادي و در عين حال از زيباترين اشكال هندسي است.مثلث : مثلث به واسطه زواياي تندي كه دارد سطحي مهاجم و شكلي ستيزنده به نظر مي رسد كه همواره در حال تحول و پويايي است. بر اساس تركيب هايي از مثلث مي توان تركيب هاي ساختاري بسياري به وجود آورد. استفاده از مثلث و شبكه هاي مثلثي يك اصل ساختاري در طبيعت و در معماري به شمار مي رود. 

حجم:

به اجسامي كه داراي سه بعد : طول، عرض و ارتفاع يا عمق باشند، حجم گفته مي شود. معمولاً همه ي اشياي مادي در طبيعت داراي حجم هستند.در هنر تجسمي چنانچه يك نقطه را در سه بعد گسترش دهيم و يا يك پياژه خط را در جهت هاي مختلف حركت دهيم، تجسمي از حجم به وجود مي آيد. به همين جهت درهنر تجسمي حجم ممكن است هميشه ملموس و مادي نباشد ولي از نظر بصري وجود داشته باشد كه در اين صورت مي توان به آن حجم مجازي گفت.همان طور كه سه شكل دايره، مربع و مثلث به عنوان اشكال پايه براي سطح نام برده شدند. كره ، مكعب و هرم را نيز مي توان به عنوان اجسام هندسي پايه نام برد. اين سه نوع حجم به طور كاملاً منظم به ندرت در طبيعت ديده مي شوند. اما به طور كلي همه ي حجم هاي طبيعت از تركيب يا تغيير شكل اين سه حجم پايه و هندسي به وجود مي آيند.حجم مي تواند تو خالي يا توپر باشد. به همين نسبت درون يا بيرون آن اهميت پيدا مي كند. معمولاً فضايي را كه حجم اشغال مي كند مثبت مي گويند و فضاي پيرامون آن يا ما بين دو حجم و يا حفره ي ميان يك حجم توخالي را فضاي منفي و گاه حجم منفي مي نامند مثل فضاي داخل يك لوله قطور.  

حجم نمايي در نقاشي در نقاشي و طراحي حجم با ترفند برجسته نمايي به وسيله سايه – روشن و رنگ و يا با تغيير شكل و اندازه ي اشكال در اثر عمق نمايي خطي القا مي شود. ثبت سه بعدي اشياء و طبيعت در عكاسي نيز به واسطه نور و سايه روشن صورت مي گيرد. در حالي كه با نوعي نورپردازي خاص مي توان برجستگي و فرورفتگي اجسام را از بين برد و يا در نشان دادن آنها اغراق كرد.  حجم در مجسمه سازي حجم ، عنصر اصلي كار مجسمه سازان است.

نمايش حجم در فضا و روابط متقابل آن با فضاي پيرامونش اصل مهم مجسمه سازي است. اين روابط در نقش برجسته سازي كه از يك سو با نقاشي و از سوي ديگر با معماري در ارتباط است اهميتي به سزا دارد. نقش برجسته كه از يك سمت بسته و محدود است به حجمي گفته مي شود كه در آن اشيا به صورت كم و بيش برآمده از سطح به نمايش درآمده باشند. در مجموع نقش برجسته حالتي بينا بيني ميان نقاشي و مجسمه سازي دارد.  نور و حجم نقش نور در بازنمايي حجم و خصوصيات آن نيز شايسته توجه است. اين نور است كه امكان رويت اجسام را در فضا براي ما به وجود مي آورد. بسياري از مجسمه ها و نقش برجسته ها بدون رنگ پردازي ساخته مي شوند. به همين دليل توجه به ميزان تيرگي و روشني برجستگي ها و فرورفتگي ها و ايجاد سايه هايي كه در اثر تابش نور به روي آن ها شكل مي گيرد قابل اهميت است. 

كاربرد خط را در آثار نقاشان طبيعت گرا، امپرسيونيست و اكسپرسيونيست: در آثار نقاشان طبيعت گرا كه شكل هاي اشيا به دقت ترسيم مي شوند، وجود خط به عنوان پايه ي اصلي طرح قابل مشاهده است اگر چه ممكن است تيرگي و روشني و يا رنگ هاي جاي خطوط را گرفته باشند.

در آثار نقاشان امپرسيونيست ، خط فاقد صراحت است و از ثبات و پايداري برخوردار نيست. در آثار اكسپرسيونيستي خط با اغراق و صراحت بيشتري ديده مي شود و همه ي انرژي بصري خود را به نمايش مي گذارد. در آثار انتزاعي خطوط نمايشگرا اشيا نيستند. اما نقش آنها در ساختار بصري و هندسي آثار كاملاً مشهود است.

فصل سوم – شكل ، تركيب و بافت

شكل در هنرهاي تجسمي به كارگيري واژه ي شكل براي بيان حالت و ويژگي هاي تصويري بسيار متنوع است. به طور كلي، شكل هم به سطح دو بعدي و هم به حجم و هم به نمايش تصويري شكل ها و حجم ها گفته مي شود. شكل ها هم به طور طبيعي در پيرامون ما وجود دارند مانند سنگ، صخره ، ابر، درخت و حيوانات، و هم با استفاده از ابزار ساخته مي شوند مثل مجسمه اي كه از سنگ يا فلز ساخته مي شود. همچنين به تصوير آن مجسمه نيز شكل مي گويند.  انواع شكل از نظر قافيه يا حالت، شكل ها يا هندسي و ساده هستند مثل دايره ، مثلث و مربع و يا تلفيقي از اين شكل هاي ساده هستند. مثل شكل سنگ ها و درختان. در يك اثر تجسمي موضوعات ، معاني و احساسات مورد نظر هنرمند از طريق شكل ها و تركيب آن ها بر بيننده تأثير مي گذارد. به اين معنا خطوط، بافت ها ، تيرگي، روشني و رنگ ها نيز در قالب شكل تأثيرات خود را بر مخاطبان آثار هنري مي گذارند.  تغيير و ابداع شكل در هنر تجسمي با تغييراتي كه در يك شكل ساده مي توان به وجود آورد، شكل هاي جديدي ساخته مي شود.

هر يك از اين شكل هاي جديد به نحوي مي تواند بر ذهن مخاطب تأثير بگذارد. در اين جا چند روش براي ابداع شكل هاي جديد از شكل هاي ساده ارائه مي گردد.الف) از طريق برداشتن يا حذف كردن قسمت يا قسمت هايي از يك شكل ساده ي هندسي مي توان شكل هاي جديدي را به دست آورد.ب) با تركيب و كنار هم قرار دادن و تكرار دو يا چند شكل ساده مي توان به شكل هاي متنوع و جديدي دست يافت.ج) از طريق برش دادن و يا اصطلاحاً شكستن اشكال و تركيب مجدد آن ها به صورت ديگر مي توان شكل هاي تازه تري با حالت بصري متنوع به وجود آورد.

  تركيب :ايجاد يك تركيب موفق هم در جلب توجه مخاطب و بيننده مؤثر است و هم در رساندن پيام بصري مورد نظر هنرمند به مخاطب . در واقع تركيب عاملي است كه با سامان بخشيدن مؤثر به چگونگي چيدمان و نظم عناصر بصري در يك فضا و كادر مشخص بر اساس ذهنيت هنرمند و روابط تجسمي ، سبب مي شود تا مخاطبان اثر بتوانند به طرز مؤثري با آن ارتباط برقرار كنند. در يك تركيب موفق اجرا از كل قابل تفكيك نيستند. زيرا يك اثر وحدت يافته معنايي فراتر و كلي تر از اجزاي خود دارد.

زمينه و كادر در يك تركيب وجود زمينه براي ايجاد ارتباط بصري ميان عناصر و معني دار شدن شكل ها الزامي است. وحدت بخشيدن به عناصر بصري بدون وجود زمينه كه به صورت كادر يا فضاي كلي اثر نيز مي تواند تصور شود، امكان پذير نيست.بدون وجود زمينه شكلي وجود نخواهد داشت و فضاي مثبت و منفي پيدا نخواهد كرد. بنابراين با وجود زمينه وجود كادر نيز الزامي ست. تركيب و سامان بخشي به عناصر بصري در ارتباط با شكل كادر انجام مي شود.علاوه بر كادر كه ساختار اصلي در ارتباط با آن شكل مي گيرد وجود سه عامل زير در به وجود آوردن يك تركيب موفق بصري الزامي است:1- وجود تعادل بصري2- وجود تناسب و هماهنگي ميان عناصر مختلف يك تركيب3- وجود رابطه هماهنگ اجزا با كل و با موضوع اثراز انواع تركيب مي توان به طور كلي به دو نوع تركيب قرينه و غير قرينه اشاره كرد.

بافت :به طور كلي سطح و رويه هر شي و هر شكلي داراي ظاهر خاصي است كه به آن بافت گفته مي شود. درك كردن بافت هم از طريق لمس كردن و هم توسط احساس بصري ميسر است.در هنر تجسمي درك بافت هاي مختلف از نظر سختي، لطافت، زبري و صافي و هموار يا ناهمواربودن معمولاً با ديدن و به صورت بصري اتفاق مي افتد. 

انواع بافت   الف) بافت هاي تصويري : اين بافت ها معمولاً به صورت شبيه سازي از اشكال و اشياي طبيعت به صورت واقع نما ساخته و پرداخته مي شوند و با رؤيت آنها احساسي را كه از طريق لمس چيزها تجربه كرده ايم مجدداً در ما بيداري مي كند مثل بافت اشيا در تصاويري كه در عكاسي از اشيا ضبط مي شود ( مانند عكس يك گل يا تصوير ابرها يا تصوير ميوه ها )

ب) بافت هاي ترسيمي : اين بافت ها به روش هاي گوناگون تجربي و براي ايجاد تأثيرات بصري خالص به وجود مي آيند. بافت هاي ترسيمي با استفاده از تراكم و تكرار خطوط در تركيب هاي متنوع و يا با استفاده از لكه هاي تيره – روشن و رنگي و يا به كار گرفتن مواد و ابزارهاي مختلف به وجود مي آيند. 

 

تأثيرات بصري اين بافت ها بسيار خيال انگيزتر از بافت هاي لامسه اي و تصويري است.

  روش هاي ايجاد بافت

با استفاده از روش هاي گوناگون مي توان بافت هاي بصري مختلفي ايجاد كرد.

برخي از اين روش ها عبارتند از :1 – ترسيم و تكرار انواع شكل ، خطوط، نقاط و يا نقش مايه هاي خاص2 – با استفاده از پاشيدن و ماليدن مواد رنگين و مركب روي سطوح گوناگون و يا به كمك انواع قلم ها و كاردك ها و يا ابزارهاي ديگر 3 – با استفاده از بافت سطوح طبيعي مواد مختلف كه به روي آنها مركب و رنگ ماليده مي شود و سپس برگرداندن آنها به روش چاپ و مهر زدن به روي انواع كاغذ و مقوا4 – خراشيدن و تراشيدن و كنده گري سطوحي كه مواد رنگين يا مركب بر روي آنها ماليده شده است.5 – چوب، فلزف شيشه، پارچه ، سنگ و ساير مواد طبيعي و مصنوعي نيز بافت هاي طبيعي آماده اي را ايجاد مي كنند و گاه به طور مستقيم در يك اثر به كار برده مي شوند.  

فصل چهارم – تناسب، تعادل، تباين، حركت و ريتم  تناسب

تناسب مفهومي رياضي است كه در هنر تجسمي بر كيفيت رابطه ي مناسب ميان اجزاي اثر با يكديگر و با كل اثر دلالت دارد. تناسب يكي از اصول اوليه ي اثر هنري است كه رابطه ي بصري هماهنگ ميان اجزاي آن را بيان مي كند.مي توان در يك تابلوي نقاشي روابط متناسبي ميان خطوط سيال خيال انگيز، رنگ ها و وسعت سطوح برقرار كرد و يا در يك اثر حجمي روابط مناسبي ميان فرورفتگي و برجستگي ها، فضي منفي و فضاي مثبت، بافت ها و سطوح مختلف ايجاد كرد.همانطور كه گوش يك نوازنده بلافاصله وجود يك نت خارج را تشخيص مي هد، يك ديده ي حساس و كارآزموده به سرعت عدم تناسب ميان رنگها و شكل هاي يك اثر تجسمي را مي بيند.  تناسب طلايي تناسب در اندازه ها از قوانين خاص پيروي مي كند كه به آنها اصول و قواعد تقسيمات طلايي و يا تناسبات طلايي گفته مي شود. بر اساس تناسبات طلايي يك پاره خط را مي توان طوري به دو قسمت تقسيم كرد كه نسبت قسمت كوچكتر به قسمت بزرگتر مساوي با نسبت قسمت بزرگتر، كل پاره خط باشد. اين نوع تقسيم از نظر بصري و همين طور از نظر منطقي نسبت هاي زيبايي را ميان اجزا با يكديگر و با كل پديد مي آورد كه هم در معماري و هم در هنرهاي بصري از آن استفاده بسيار

شده است.



تعادل : در طبيعت همه چيز به شكل متعادلي جاري است. از جمله آمدن شب و روز از پي يكديگر، تغييرات فصل ها و بسياري از پديده هاي ديگر.وجود تعادل يكي از لوازم زندگي بشر است. بر همين اساس در هنر نيز تعادل اجزاي اثر نقش عمده اي دارد. در يك اثر تجسمي وجود تعادل بصري براي ايجاد تأثير مثبت بر مخاطبان ضروري و لازم است. در صورت عدم تعادل ميان نيروهاي بصري مختلف پيام اثر خوشه دار مي شود و تأثيرگذاري خود را از دست مي دهد. به طور طبيعي انسان هنگام مشاهده ي چيزها آن ها را با محورهاي افقي و عمودي در ذهن خود مقايسه مي كند و وجود يا عدم تعادل را در آن ها تشخيص مي دهد.اثر هنري بدون تعادل و هماهنگي ميان اجزايش، اثري ناقص خواهد بود كه قادر به ارائه مطلوب پيام مورد نظر هنرمند نخواهد بود.  ايجاد تعادل بصري مي توان در سطح يك اثر تسجمي عناصر بصري را نسبت به محور افقي و عمودي آن اثر سازمان دهي كرد.در صورت عدم سازماندهي صحيح نيروهاي بصري و خدشه دار شدن هماهنگي ميان اجزاي يك تركيب انرژي بصري عناصر يكديگر را خنثي مي سازند.در واقع وجود تعادل در يك اثر تجسمي مبين تأثيرگذاري متناسب و هماهنگ همه عناصر در آن تركيب مي باشد. چنانچه انرژي بصري همه عناصر به گونه اي سامان داده شود كه هيچ بخشي از اثر انرژي بصري ديگر بخش ها را از ميان نبرد و باعث اغتشاش بصري نشود، تركيبي موزون و متعادل به وجود مي آيد. در سامان بخشيدن به يك اثر متعادل ، تيرگي – روشني، رنگ ، اندازه و محل قرار گرفتن عناصر بصري در فضاي كار دخالت دارند. ضرورت ايجاد تعادل نه تنها در سطوح و آثار دو بعدي بلكه در همه ي آثار تجسمي به ويژه در مجسمه سازي از اهميتي اساسي برخوردار است.  انواع تعادل الف) تعادل متقارن :‌به كارگرفتن تعادل قرينه ساده ترين روش براي ايجاد تعادل بصري است. زيرا همه چيز نسبت به محورهاي افقي، عمودي و مورب كه از وسط اثر عبور مي كنند سنجيده مي شوند. تعادل قرينه كاملاً طبيعي و سهل الوصول است به راحتي قابل درك مي باشد.

ب) تعادل غير متقارن :‌در اين روش ايجاد تعادل بصري بر اساس فاصله ي شكل ها، عناصر نسبت به محورهاي افقي، عمودي و مورب در وسط كادر تعيين نمي شود، بلكه انرژي بصري شكل ها بر اساس اندازه ، جهت ، تيرگي – روشني ، رنگ، بافت و جاي آنها نسبت به يكديگر و نسبت به كادر تصوير مشخص مي شود. در تركيب هايي كه از تعادل غيرمتقارن استفاده كرده اند انرژي بصري پرتحرك و پوياتر احساس مي شود.در هنر معاصر به واسطه ي پيچيده تر شدن جوامعف شكل زندگي و نگاه مخاطبان آثار هنري، بيشتر از تعادل غيرمتقارن بهره گرفته مي شود. 


توازن :هر گاه در يك اثر تجسمي انرژي بصري اجزاي آن با يكديگر و نسبت به كل اثر متعادل باشند. آن اثر داراي تركيبي متوازن خواهد بود. اگر چه ممكن است اجزاي آن نسبتبه يكديگر قرينه نباشند در واقع توازن بيان كننده روابط متعادل عناصر بصري در يك تركيب غيرمتقارن است. شكل زير مسئله توازن ميان اجزاي يك اثر را به صورت ساده اي نمايش مي دهد.

كنتراست :كنتراست به معناي تضاد، تباين و كشمكش متقابل ميان عناصر و كيفيت بصري است. كنتراست ارتباط منطقي و در عين حال متضادي را ميان اجزا و عناصر مختلف يك تركيب و يا يك اثر هنري بيان مي كند. بهره گرفتن از كنتراست در آثار هنري باعث جلوه ي بيشتر معني، گوياتر شدن حالت، قوي تر نشان دادن احساس و در نتيجه انتقال مفاهيم و پيام ها به شكلي مؤثرتر و عميق تر است. در حالي كه عدم بهره گيري از كنتراست در كيفيات و عناصر تأثير گذار معمولاً باعث يكنواختي ، ملال و ناپايداري در تأثيرگذاري و عدم جذابيت اثر مي شود. در هنر تجسمي تباين يا همان كنتراست بيانگر كيفيتي حسي ناشي از عملكرد متقابل دو يا چند خصوصيت متضاد عناصر بصري است. اين تباين ها را مي توان از نظر اندازه، جهت، حالت ، رنگ ، تيرگي ، روشني و بافت شكل ها و يا از نظر فضاي پر و فضاي خالي ، حجم مثبت و حجم منفي، فرورفتگي و برجستگي، شكل و زمينه مورد بررسي قرا داد. البته كنتراست رنگ نيز بعداً مورد بررسي قرار خواهد گرفت.     حركت حركت به معناي تغيير و جابه جايي در مكان و در زمان است. اما اين معنا بيشتر به حركت مكانيكي اطلاق مي شود . در حالي كه حركت معنايي عمومي تر و عميق تر نيز دارد.

حركت به عنوان يكي از مظاهر حيات در هنر نيز كاربردهاي خود را دارد. نمايش حركت در هنر تجسمي با تكرار و توالي يك شكل يا يك حالت به وجود مي آيد و معمولاً نمايشگر نوعي ريتم ( ضرب آهنگ) است. در همين حال اشكال كشيده ي عمودي و افقي و خطوط مداوم و جهت دار و نيز تكرار آنها به دليل هدايت نگاه از سمتي به سمت ديگر مي توانند بيانگر حركت بصري باشند.

ريتم ( ضرب – آهنگ):

ريتم با ضرب – آهنگ واژه اي است كه معمولاً در موسيقي به كار مي رود اما در هنرهاي تجسمي نيز مرسوم است. در هنر تجسمي ريتم معنايي تصويري دارد و عبارت است از تكرار، تغيير و حركت عناصر بصري در فضاي تجسمي ، به عبارت ديگر تكرار منظم و متوالي يك عنصر تصويري ضرب – آهنگ بصري را به وجود مي آورد.  انواع ريتم 1- تكرار يكنواخت :در اين نوع ضرب – آهنگ يك تصوير به طور يكنواخت و به صورت متوالي تكرار مي شود. نماي خطي آن در شكل آورده شده است. 2 – تكرار متناوب :در اين ضرب – آهنگ يك عنصر بصري تكرار مي شود اما تكرار آن با تغييرات متناوبي متنوع خواهد شد و هر بار عكس العمل مخاطب و توجه او را با يك حركت يا يك تصوير مياني تحت تأثير قرار مي دهد. نماي خطي آن در شكل نمايش داده شده است.

. 3– تكرار تكاملي :در اين نوع ضرب – آهنگ يك تصوير و يا يك عنصر بصري از يك مرتبه و حالت خاص شروع مي شود و به تدريج با تغييراتي به وضعيت و يا حالتي تازه تر مي رسد، به طوري كه نوعي رشد و تكامل را در طول مسير تغييرات خود به دنبال خواهد داشت. نماي خطي آن در شكل نشان داده مي شود.


4– تكرار موجي :اين نوع ضرب آهنگ كه عمدتاً با استفاده از حركت منحني سطوح و خطوط به وجود مي آيد و از نوعي تناوب هم برخوردار است نمونه ي كاملي از ضرب – آهنگ تجسمي است كه در فضاي معماري، حجمي و تصويري وجود دارد و به شكل مأنوسي با زندگي انسان پيوند خورده است. نماي خطي آن در شكل نشان داده مي شود. 

فصل پنجم – فضا در هنر تجسمي

فضاي تجسمي مفهوم فضا در هنر تجسمي با توجه به فاصله ها و ابعاد، اجزا و عناصر بصري يك اثر معنا پيدا مي كند. به اين ترتيب سازمان دهي فضاي تجسمي معمولاً با معني درك مكان، زمان و اشيا و ارتباط آن ها با يكديگر انجام مي شود. با وجود عناصر بصري و روابط ميان آنهاست كه مي توان از فضا، شكل فضا، فضاي مثبت ،فضاي منفي ، فضاي پر و فضاي خالي سخن گفت . فضاسازي در آثار هنرمندان را مي توان به چند دسته تقسيم كرد:فضاي سه بعد نما ( واقع گرا) ، فضاي دو بعد نما (غيرواقع گرا) ، فضاي همزمان (تلفيقي) و فضاي وهمي كه در زير هر يك را به طور خلاصه شرح مي دهيم.  الف) فضاي سه بعد نما( واقع گرا) : در اين روش براي نمايش فضاي سه بعدي به روي سطح دو بعدي از سه بعد نمايي ( پرسپكتيو) و تجسم عمق و نشان دادن دوري و نزديكي استفاده مي شود.سه بعد نمايي كه معمولاً در آثار نقاشي واقع نما ديده مي شود به روش هاي زير انجام مي گيرد:1- تغيير اندازه2 – تغيير رنگ و تيرگي3 – تغيير وضوح  ب) فضاي دو بعد نما (غيرواقع گرا): ممكن است بدون آنكه قصد واقع نمايي از طبيعت در ميان باشد، هنرمند به ايجاد فضا و عمق تجسمي بپردازد. همانند آنچه در آثار گرافيكي و انتزاعي صورت مي گيرد. در اين روش ايجاد عمق و فضاي بصري به روش هاي زير انجام مي شود :1 – تغيير اندازه شكل هاي مشابه به صورتي كه برخي از آن ها كوچكتر از برخي ديگر ترسيم و ديده شوند.2 – تغيير تيرگي يا رنگ به صورتي كه برخي از اشكال تيره تر و برخي روشن تر ترسيم شوند.3 – شفاف نمايي و روي هم قرار گرفتن شكل ها مي تواند عمق فضايي ايجاد كند.4 – تغيير وضوح و بافت شكل ها نيز مي تواند عمق بصري ايجاد كند.5 – ترسيم يك شكل از چند زاويه ي مختلف و يا تغيير شكل و تغيير جهت دادن آن مي تواند عمق فضايي را به وجود آورد.ج) فضاي همزمان (تلفيقي): در برخي از آثار نمايش فضاي تجسمي به صورت تلفيقي از فضاسازي واقع نما و دو بعد نما صورت مي گيرد. در اين روش هنرمند بدون رعايت قواعد واقع نمايي در كل اثر ، ساختار تركيب خود را از مكان هاي مختلف به صورت موازي و به طور همزمان شكل مي دهد.  د) فضاي وهمي : در برخي از آثار تجسمي هنرمند فضاي بصري را طوري با استفاده از نمايش عناصر و شكل هاي واقع نما به وجود مي آورد كه در عين حال وهمي و غيرواقعي جلوه مي كند. اين شيوه از فضاسازي در آثار هنرمندان رمانتيك، نمادگرا و سورئاليست بسيار ديده مي شود. نمايش اين فضاها كه جنبه اي خيالي و ذهني دارد اگر چه توسط قوه خيال قابل تجسم است اما در واقعيت و به طور طبيعي نمي تواند اتفاق بيفتد يا وجود داشته باشد.

فصل ششم – مفهوم رنگ

مفهوم رنگ زندگي سرشار از رنگ و جلوه هاي رنگ است. اهميت و نقش رنگ در زندگي ، مفاهيم مختلف و متنوعي از آن را در ذهن ما زنده مي كند. در اين صورت ارائه يك تعريف مشخص و تعبير مختصر نه تنها مفهوم گسترده رنگ را در بر نخواهد گرفت، بلكه براي درك ابعاد وسيع آن گمراه كننده نيز خواهد بود. رنگ در همه ابعاد زندگي جاري است و بنابراين مفهوم آن به همان گستردگي مفهوم زندگي است.نقش رنگ در زندگي و مسائل روزمره اي كه با آن ها سرو كار داريم، آن قدر زياد است كه هيچگاه رنگ را به عنوان يك واژه ناشناخته و غريب ا حساس نمي كنيم.رنگ را مي توان عنصر اصلي كار هنرمندان نقاش دانست. اين هنرمندان براي ابداع آثار خود بيش از هر چيز از رنگ استفاده مي كنند. اگر چه ممكن است خطوط آن ها رنگين باشند. اما به جز هنرمندان نقاش در همه ي گرايش هاي هنرهاي تجسمي رنگ همواره به عنوان يكي از عوامل و عناصر ضروري مورد توجه است.هنرمندان مفاهيم و ويژگي هاي رنگ را معمولاً به سه طريق زير در آثار خود به كار گرفته اند.الف) رنگ به عنوان عنصري تجسمي براي توصيف موضوع اثر و خصوصيات آن ، مثل ترسيم يك منظره پاييزي يا زمستاني كه براي هر كدام از اجراي آن منظره (درخت ها، ساختمان ها ، زمين، آسمان و ..) از طيف رنگ هاي خاصي استفاده مي شود. به اين ترتيب پاييزي يا زمستاني بودن فضاي آن منظره و همه ويژگي هايش با رنگ هايي كه در آن استفاده شده توصيف مي گردد.ب) رنگ به عنوان عنصري نمادين و استعاري كه معاني عميق و دروني اثر و اجزاي آن را به نمايش مي گذارد. براي مثال در بسياري از آثاري كه هنرمندان بر اساس محتواي موضوعات اعتقادي، مذهبي، رمزي و افسانه اي ساخته اند، كاربرد رنگ عموماً جنبه اي نمادين و استعاري دارد.ج) استفاده از رنگ براي به نمايش گذاشتن ارزش هاي دروني و زيبايي ها و تأثيرات خود رنگ، بدون در نظر داشتن ارزش هاي استعاري و توصيفي آن :‌مانند رنگ هاي كه در هنرهاي سنتي مثل فرش، گليم، پارچه، طراحي و دوخت لباس، معماي و شهرسازي به كار گرفته مي شوند.يك يا دو يا هر سه اين جنبه هاي سه گانه در كاربرد رنگ ممكن است در يك اثر هنري مورد تأكيد و استفاده قرار گيرد.اگر چه رنگ همواره به عنوان ماده و عنصر اصلي كار هنرمندان نقاش مورد تأكيد قرار مي گيرد ليكن نقش آن در هنرهاي ديگر نيز اهميت ويژه اي برخوردار است. نقش رنگ در آثار گرافيكي، در بسته بندي كالاها، در ترسيم و اجراي يك اعلان در آثار حجمي، فضاهاي عمومي ، شهري ومعماري ،مجسمه سازي ، طراحي پارچه و لباس، مبلمان و تزئينات داخلي، عكاسي، سينما و صنعت داراي اهميتي بسيارچشمگير است.موفقيت در ابداع اثر هنري علاوه بر قريحه و ذوق خدادادي بيش از هر چيز بستگي به توانايي ها و تجربه عملي هنرمند و شناخت او از خصوصيات و امكانات ابزار و مواد مختلف كارش دارد. زيرا اثر هنري در عمل شكل مي گيرد و آفريده مي شود و شناخت ويژگي هاي رنگ و كاربرد مؤثر آن بيش از هر چيز در گرو انجام تمرين هاي رنگ است.  رنگ چيست؟ رنگ را مي توان به دو معناي عمده بررسي كرد:الف) رنگ به عنوان ماده اي كه با آن چيزي را رنگ آميزي مي كنند. در اين معني رنگ معمولاً از مخلوط رنگدانه هاي بسيار ريز و موادي كه اصطلاحاً به آن ها بست ( انواع زرين، صمغ، آب و روغن كه مخلوط آن ها با رنگدانه ها، رنگ را براي استفاده آماده مي كنند) مي گويند ساخته مي شود. مثل رنگ روغني كه از مخلوط مواد رنگين با روغن هاي خشك شونده وساخته مي شود. آب رنگ، گواش و اكريليك نيز از مخلوط مواد رنگين، آب و نوعي چسب محلول در آب ساخته مي شوند. رنگدانه ها ذرات بسيار بسيار ريز جامدي هستند كه در مايعات غيرمحلول اند. اين مواد معمولاً به طور طبيعي موجوداند. امروزه رنگدانه ها به صورت مصنوعي نيز ساخته مي شوند.رنگ هاي جوهري بخش ديگري از مواد رنگين هستند كه در مايعات حل مي شوند. ين جوهرها معمولاً منشأ آلي دارند و از انواع گياهان و حيوانات به دست مي آيند مانند رنگ پوست پياز – رنگ چاي و رنگ قهوه . رنگ جوهري نيز به طور مصنوعي ساخته مي شوند.ب) رنگ به عنوان پديده اي كه در چگونگي ديدن و درك آن سه عامل زير دخالت دارند:1. نور به عنوان منبع فرآيند رنگ كه بدون آن رنگ اشيا ديده نمي شود.2 . ساختار مولكولي اشيا كه باعث مي شود همه يا بخشي از نور تابيده شده به آن ها منعكس شود و در نتيجه به رنگ همان بخش از طيف نور كه از اشيا به چشم منعكس مي شود، ديده شوند.3 – چشم انسان كه نور بازتاب يافته از سطح اشيا را در يك فرآيند پيچيده به وسيله سلول هاي نوري شبكيه تشخيص مي دهد. توضيح آنكه در شبكيه دو دسته سلول نوري وجود دارد. يك دسته سلول هاي استوانه اي كه تيرگي و روشني را تشخيص مي دهند و دسته ديگر سلول هاي مخروطي كه رنگ ها را تشخيص مي دهند.

فصل هفتم – فيزيك رنگ

فيزيك رنگ نور مرئي يا نور سفيد ( يعني آن قسمت از نور خورشيد كه ما قادر هستيم با چشمان آن را ببينيم ) از طول موج هاي مختلفي تشكيل شده است. هنگامي كه باريكه اي از نور خورشيد به منشور تابيده شود، هنگام عبور از سطح منشور مي شكند و پس از برخورد با زمينه سفيد به صورت طيفي رنگين ديده مي شود. در طيف حاصل هر دسته از طول موج ها رنگ خاصي را نشان مي دهد. در شكل زير طيف حاصل از تجزيه نورسفيد توسط منشور نشان داده شده است.طول موج هاي تشكيل دهنده نور مرئي از حدود 38 نانومتر تا حدود 760 نانومتر مي باشند. چشم انسان قدرت ديدن طول موج هاي كوتاه تر و يا بلندتر از اين محدوده را ندارد.

 تركيب افزايشي

در صورتي كه طيف رنگ هاي حاصل از شكست و تجزيه نور به وسيله منشور را دوباره به كمك يك عدسي همگرا (محدب) با هم تركيب كنيم، مجدداً نور سفيد حاصل مي شود.بنابراين سه رنگ اصلي نور : قرمز، سبز، بنفش وقتي با هم تركيب مي شوند نور سفيد حاصل مي شوند. اين نوع تركيب رنگ را كه در آن ميزان روشني نور پس از تركيب اشعه هاي مختلف آن با يكديگر افزايش مي يابد، تركيب افزايشي مي گويند. نورهاي رنگين وقتي با يكديگر تركيب مي شوند از طريق افزايشي رنگ هاي ديگر را به وجود مي آورند. مثلاً از تركيب افزايشي سبز با قرمز، رنگ زرد حاصل مي شود.

  تركيب كاهشي

به نوعي از تركيب رنگي كه رنگ حاصل تيره تر از رنگ هاي اوليه مي شود، تركيب كاهشي رنگ مي گويند.

به عنوان مثال اگر شما دو لايه شفاف به رنگ هاي قرمز و آبي فيروزه اي را روي هم قرار دهيد، رنگ حاصل يك رنگ كاملاً تيره خواهد بود. (مطابق شكل) خصوصيت تركيب كاهشي رنگ ها را مي توان با استفاده از لايه هاي شفاف رنگ هاي آبرنگ، ماژيك يا اكولين نيز نشان داد.تركيب مواد رنگي را نيز تركيب كاهشي مي گويند. وقتي سه رنگ اصلي را با هم مخلوط مي كنيم يك رنگ كاملاً تيره حاصل مي شود.

فصل هشتم – شاخصه هاي اصلي رنگ

شاخصه هاي اصلي رنگ چشم انسان رنگ ها را بر اساس سه خصوصيت از هم متمايز مي كند:

الف) به واسطه رنگين بودن خود رنگ ها كه اصطلاحاً به آن ته رنگ يا فام مي گويند مثل تمايز رنگ زرد، قرمز و سبز از يكديگر به دليل رنگ هايشان.

ب) به واسطه ي ميزان تيرگي و روشني رنگ ها مثل تمايز نارنجي از بنفش و زرد

ج) به واسطه ي ميزان خلوص رنگ ها، مثل تمايز رنگ آبي در حالت خالص خود با آبي هايي كه از تركيب رنگ آبي و رنگ هاي ديگر ساخته شده اند.

ته رنگ يا فام

منظور از ته رنگ يا فام همان كيفيت رنگين بودن رنگ هاست. وقتي از يك رنگ صحبت به ميان مي آيد منظور ته رنگ يا فام خاصي مي باشد.بنابراين رنگ ها به نام ته رنگ يا فام آنها، يا در واقع بخشي از طول موج نوري كه منعكس مي كنند ناميده مي شوند مثل سبز، قرمز يا نارنجي. علي رغم اينكه تعداد بسيار زيادي رنگ وجود دارد تنها تعداد محدودي از آنها داراي اسم شخصي هستند كه بدون هيچ پيشوند و پسوندي دلالت بر رنگشان دارد مانند قرمز، زرد و آبي، ساير رنگ ها معمولاً با پيشوند و پسوندهايي كه به اسمشان اضافه مي شود مشخص مي شوند. مانند : سبزآبي، قرمز بنفش، آبي تيره، سبز روشن، ارغواني، فيروزه اي، سبز زيتوني، زرد ليمويي، قهوه اي ، آبي آسماني ، آبي پروس و سبز ورونز.

درخشندگي يا روشنايي

منظور از درخشندگي درجه اي از روشني يك رنگ است كه آن را از درجه ديگري از روشني يا تيرگي همان رنگ متمايز مي كند. به عبارت ديگر درجات مختلف روشني يك رنگ را ميزان درخشندگي آن مي گويند. شدت يا خلوص رنگ خلوص رنگي درجه اي از اشباع است كه يك رنگ را در خالص ترين حالت خود نشان مي دهد. به عنوان مثال يك آبي خالص كه با هيچ رنگ ديگري مخلوط نشده باشد در آبي ترين يا ناب ترين حالت خود ديده مي شود، به طوري كه هيچ آبي ديگري به آن شدت از آبي بودن ديده نمي شود. اين درجه از خلوص رنگي را درجه اشباع و سيري رنگ مي گويند.

  نمود و اثرات متقابل رنگ ها توصيف شخيصت و حالت رنگ ها در مجاورت يكديگر و با توجه به زمينه اي كه روي آن قرار گرفته اند به واقعيت نزديك تر است. به عبارت ديگر نمود واقعي رنگ در يك تركيب رنگي خود را نمايش مي دهد. چشم انسان با استفاده از سه خصوصيت رنگ ها ( نام ، درخشندگي و خلوص) روابط و تأثير رنگ ها را درك مي كند.به طور كلي رنگ ها اگر در زمينه هايي تيره تر از خود قرار بگيرد،خلوص رنگي و درخشش بيشتري از خود نشان مي دهند. به مخاطب نزديك مي شوند و به نظر مي رسد نسبت به هنگامي كه در زمينه روشن تر از خود قرار گرفته اند. از ابعاد بزرگتري برخوردارند. احساس سرد يا گرم بودن يك رنگ نيز تحت تأثير رنگ هاي مجاور و يا زمينه اي كه بر آن قرار گرفته اند، تغيير مي كند. 

فصل نهم – دسته بندي رنگ ها

دسته بندي رنگ ها

هنرمندان، رنگ شناسان و پژوهش گران عموماً رنگ ها را به شيوه هاي مختلفي دسته بندي كرده اند. در اين جا بر اساس چرخه دوازده رنگ پيشنهادي اتين كه از همه دسته بندي ها مشهورتر و داراي اعتبار بيشتري است ، توضيحاتي پيرامون روابط متقابل رنگ ها داده مي شود.

رنگ هاي اصلي

منظور از رنگ هاي اصلي يا درجه اول رنگ هايي است كه معمولاً از تركيب هيچ كدام از رنگ هاي ديگر حاصل نمي شوند، بلكه ساير رنگ ها از تركيب آنها با يكديگر به وجود مي آيند. رنگ هاي اصلي زرد، قرمز و آبي در صورتي كه در خالص ترين حالت خود باشند و هيچ گرايشي به رنگ هاي ديگر در آن ها ديده نشود، وقتي با يكديگر مخلوط شوند، خاكستري بسيار تيره اي را به وجود مي آورند. معمولاً رنگ هايي كه در بازار عرضه مي شوند رنگ هاي با كيفيت واقعي رنگ هاي اصلي نيستند. در ميان زردهاي موجود در بازار، زرد كادميوم با درجه تيرگي متوسط نزديك ترين رنگ به زرد اصلي دايره رنگ است. از مشهورترين قرمزهايي كه در بازار موجود هستند . قرمز كادميوم و قرمز آليزارين است كه در انواع مختلف سير و روشن ساخته مي شوند. و در عين حال هيچ كدام قرمز اصلي نيستند. اما مخلوط اين دو به قرمز اصلي نزديك است.معروف ترين رنگ هاي آبي موجود در بازار آبي اولترامارين، آبي كبالت و آبي پروس هستند. اما آن ها با آبي اصلي تفاوت دارند. با كمي و روشن تر كردن آبي كبالت و آبي اولترامارين مي توان از آن ها به عنوان آبي اصلي استفاده كرد.

رنگ هاي درجه دوم

هر رنگ درجه دوم معمولاً از مخلوط كردن دو رنگ اصلي ساخته مي شود.سبز= زرد + آبيبنفش = قرمز + آبينارنجي = زرد + قرمز رنگ هاي درجه سوم اين رنگ ها از مخلوط كردن رنگ هاي اصلي با رنگ هاي درجه دوم ساخته مي شوند.

رنگ هاي درجه سوم

عبارت از :زرد نارنجي، قرمز نارنجي، قرمز بنفش، بنفش آبي، سبز آبي، سبز زرد . به اين ترتيب با اضافه كردن اين شش رنگ به سه رنگ اصلي و سه رنگ درجه دوم ، چرخه دوازده تايي رنگ ها كامل خواهد شد.

رنگ هاي مكمل

هر يك از رنگ هاي درجه دوم مكمل يكي از رنگ هاي اصلي است. به همين دليل به رنگ هاي درجه دوم، رنگ هاي مكمل نيز گفته مي شود. دو رنگ مكمل وقتي با هم مخلوط شوند، خاصيت رنگين بودن يكديگر را خنثي مي كنند يعني از مخلوط كردن آن ها يك رنگ خاكستري تيره به دست مي آيد.در دايره دوازده رنگي هر دو رنگ مكمل به صورت دو سه قطري از دايره روبروي هم قرار مي گيرند. فصل دهم – كنتراست رنگ كنتراست رنگ وقتي از كنتراست رنگ ها صحبت مي شود. منظور وجود روابط و تأثيراتي است كه از هم تمايز ميان رنگ ها و هم تأثيرات متقابل ميان آن ها را از نظر بصري مورد بررسي و مقايسه قرار مي دهد. به اين ترتيب وجود كنتراست ميان رنگ ها صرفاً به معناي تضاد ميان آن ها نيست. بلكه بررسي روابط و مقايسه ميان آنهاست. مشهورترين نظريه در خصوص كنتراست رنگ مربوط به وجود هفت كنتراست رنگ است كه در زير به شرح هر يك از آنها مي پردازيم.

1 – كنتراست ته رنگ

براي رسيدن به اين كنتراست كافي است كه از رنگ هاي خالص استفاده كنيم.


وقتي گفته مي شود رنگ هاي خالص ، منظور فقط سه رنگ اصلي نيست بلكه همه رنگ هاي چرخه ي رنگ را مي توان به عنوان رنگ خالص استفاده كرد.شديدترين كنتراست ته رنگ ميان سه رنگ اصلي قرمز، زرد و آبي كه هيچ وجه مشتركي از لحاظ رنگين بودن با هم ندارند به وجود مي آيد. بر همين اساس كنتراست ته رنگ در ميان رنگ هاي درجه دوم يعني سبز، نارنجي و بنفش كه رنگ هاي تركيبي هستند به مراتب كمتر است. در رنگ هاي درجه سوم بازار كنتراست رنگ كاسته خواهد شد.   همچنين رنگ هاي وقتي با سياه و سفيد مخلوط شوند از ميزان كنتراست ته رنگ آنها كاسته مي شود.استفاده از سياه و سفيد در كنار رنگ هاي خالص مي تواند به ايجاد كنتراست ته رنگ و شدت بخشيدن به تأثيرات رنگ هاي تيره يا روشن كمك كند.

2 – كنتراست تيرگي – روشني رنگ

تأثيراتي كه كنتراست تيرگي – روشني رنگ روي روابط ميان رنگ ها و روي مخاطبين يك اثر هنري مي گذارد ، پس از كنتراست ته رنگ از اهميتي ويژه برخوردار است.ميزان تيرگي هر رنگ را مي توان به طور مناسب با يك درجه از خاكستري بي نام (خاكستري حاصل از تركيب سياه و سفيد) نشان داد. از اين طريق مي توان به راحتي رنگ ها را از لحاظ تيرگي و روشني با هم مقايسه كرد. 

3 – كنتراست رنگ هاي سرد و گرم

معمولاً احساس سردي و گرمي رنگ ها مربوط به دريافت و تجربه ما از عناصر موجود در طبيعت است. برخي از رنگ ها مثل قرمز، زرد و رنگ هاي مربوط به آن ها را عموماً گرم احساس مي كنيم و رنگ هايي مثل سبز، آبي و تركيب هاي مربوط به آنها را معمولاً سرد و خنك احساس مي كنيم. در ميان رنگ ها مي توان قرمز ، نارنجي را به عنوان پرحرارت ترين رنگ و سبزآبي را سردترين رنگ احساس كرد. اما براي سردي و گرمي رنگ ها هيچ حد و مرزي نمي توان قايل شد، بلكه سرد يا گرم كردن آنها بستگي به رنگ هاي هم جوار و حس دروني مخاطب دارد. در هر حال براساس دايره رنگ با يك خط قطري كه از سبززرد به قرمز بنفش امتداد مي يابد مي توان يك حد تقريبي را ميان رنگ هاي گرم در سمت راست دايره و رنگ هاي سرد در سمت چپ دايره تصور كرد.

4– كنتراست رنگ هاي مكمل

وقتي دو رنگ مكمل در كنار هم قرار مي گيرند تأثيرگذاري آنها به روي هم طوري است كه يكديگر را از نظر درخشش و قدرت فام به شديدترين مرتبه ارتقا مي دهند. همان طور كه قبلاً گفته شد دو رنگ مكمل در چرخه دوازده رنگي به صورت قطره ي روبروي هم قرار مي گيرند مانند زرد و بنفش ، قرمز و سبز، نارنجي و آبي.وجود رنگ هاي مكمل در يك تركيب بصري مي تواند درايجاد رابطه هماهنگ ميان رنگ ها نقش مهمي داشته باشد و ا حساسي از كمال رنگ و درك نو را به وجود بياورد.

5 – كنتراست همزمان

كنتراست همزان ناشي از تأثير عمومي رنگ ها به روي احساس بينايي است و با رابطه ميان رنگ هاي مكمل ايجاد مي شود. وقتي كه با يك رنگ را مي بينيم ، چشم و ذهن ما به طور همزمان مكمل آن رنگ را پديده مي آورند. البته اين رنگ به صورت ذهني به وجود مي آيد و ملموس نيست بلكه فقط احساس مي شود.وقتي از خاكستري ها در تركيب رنگي استفاده مي شود، كنتراست همزمان به نحو مؤثرتري احساس مي شود.

كنتراست همزمان نه تنها در ميان يك خاكستري و يك رنگ خالص به وجود مي آيد. بلكه در ميان دو رنگ كه به طور كامل مكمل يكديگر نيستند نيز اتفاق مي افتد.   تصوير جانشين تصوير جانشين يا پديده پس تصوير موضوعي است كه گاهي ممكن است با مبحث كنتراست همزمان اشتباه شود. وقتي به چيزي نگاه مي كنيم به طور معمول تصوير آن به روي شبكيه چشم ثبت مي شود. يعني رنگ و درخشش آن روي سلول هاي بينايي اثر مي گذارد و تصويرش در شبكيه نقش مي بندد. در همين حال چنانچه بلافاصله جهت نگاه تغيير كند يا تصوير ديگري در مقابل چشم قرار گيرد ، تأثير تصوير قبلي با تصوير جديد در مي آميزد. اين ويژگي را تصوير جانشين يا پس تصوير ي گويند.در مورد رنگ ها پديده تصوير جانشين به صورت رنگ مكمل ديده مي شود. يعني پس از ديدن يك رنگ براي مدت چند ثانيه در صورتي كه به يك سطح سفيد نگاه كنيم، مكمل آن رنگ را بر زمينه سفيد احساس مي كنيم.

6 – كنتراست كيفيت

در اين جا منظور از كيفيت، حالت خلوص و اشباع رنگ است. وقتي كه يك رنگ خالص در كنار رنگ هاي ناخالص كه با سياه، سفيد و يا مكمل خود مخلوط شده اند قرار مي گيرد ، كنتراست كيفيت رنگ ايجاد مي شود.

7– كنتراست كميت ( وسعت سطح)

كنتراست كميت مربوط به رابطه متقابل دو يا چند سطح رنگين از نظر وسعت است. در اين كنتراست رابطه ي بزرگي و كوچكي سطوح رنگين نقش اصلي را بازي مي كند. زيرا نسبت بزرگي سطح رنگ ها با يكديگر مي تواند در ايجاد رابطه هماهنگ ميان آنها مؤثر باشد. در ايجاد كنتراست كميت دو عامل نقش اساسي دارند.1 – ميزان درخشش و خلوص رنگ2 – ميزان بزرگي سطح يا لكه رنگي

فصل يازدهم – هماهنگي رنگ ها (هارموني)

هماهنگي رنگ ها (هارموني) معمولاً اعتقاد عمومي بر اين است كه رنگ هايي كه با يكديگر داراي كنتراست نيستند، رنگ هاي هماهنگي هستند. آن رنگ ها عبارتند از :الف) رنگ هاي يك خانواده رنگي كه با يكديگر داراي خصوصيات رنگي مشتركي هستند. مثل گام هاي مختلف رنگ قرمز كه با سفيد و يا با سياه و يا با مكمل خود مخلوط شده اند. ب) رنگ هايي كه به طور كلي از نظر سردبودن يا گرم بودن مشابه هم هستند.ج) رنگ هايي كه از نظر تيرگي روشني داراي ارزش هاي مشابهي هستند.د) گاهي نيز علاقه شخصي افراد به بعضي از رنگ ها دليل هماهنگ بودن يا هماهنگ نبودن رنگ هاي يك تركيب محسوب مي شوند.اين همه اگر چه عقايد عمومي در خصوص هماهنگ بودن رنگ ها را نشان مي دهد، اما واقعيت اين است كه ايجاد هماهنگي به معناي ايجاد تعادل بصري و رابطه متناسب ميان رنگ هاي يك تركيب است، به طوري كه براي چشم از نظر بصري خوشايند و خوشنود كننده باشد.هنرمندان با استفاده از تجربه و شناخت رنگ ها سعي مي كنند تعادل بصري و هماهنگي ميان رنگ هاي آثار خود ايجاد كنند. رنگ هاي كه اختلاط آن ها با يكديگر نتيجه اي مشابه مخلوط كردن سه رنگ اصلي با هم دارد، يعني ايجاد خاكستري مي كنند، مي توانند ارتباط متعادلي از نظر بصري با هم داشته باشند. اين رنگ ها را روي چرخه ي دوازده رنگي به چهار صورت مي توان نشان داد :1 – سه رنگي كه در سه گوشي ي يك مثلث متساوي الاضلاع روي چرخه رنگ قرار مي گيرند مثل قرمز، زرد و آبي 2 – سه رنگي كه در سه گوشه يك مثلث متساوي الساقين روي چرخه رنگ قرار بگيرند به عبارت ديگر يك رنگ و دو رنگي كه در دو طرف مكمل آن رنگ قرار گرفته اند، مثل زرد، قرمز بنفش و بنفش آبي3 – چهار رنگي كه چهارگوشه يك مربع را روي چرخه رنگ تشكيل مي دهند. مثل زرد، قرمز نارنجي، بنفش و سبزآبي 4 – چهار رنگي كه چهارگوشه ي يك مستطيل را روي چرخه رنگ تشكيل مي دهند مثل زرد نارنجي، سبز زرد، قرمز بنفش و بنفش آبي شكل و رنگ سه شكل اصلي كه پايه و اساس ساير شكل ها را ايجاد مي كنند عبارتند از : مربع، مثلث و دايره

مربع

به عنوان نماد ماده محسوب مي شود كه داراي

 

 وزن و استحكام است. در نماد شناسي رنگ، شكل مربع با رنگ قرمز كه آن نيز نمادي از ماديت، صراحت و سنگيني است مطابقت مي كند.

مثلث

حالتي تهاجمي ، برنده و صريح دارد. مثلث نمادي از تفكر و روشنايي است و به سرعت دگرگون مي شود. رنگي كه از نظر نماد شناسي با خصوصيات مثلث متناسب است و شخصيت آن را به كمال نشان مي دهد، رنگ زرد است.

 

دايره

نمايشگر حركتي نامتناهي و جاودانه است و احساسي از آرامش ايجاد مي كند. اين شكل نشانه اي است از گنبد مينايي آسمان و نمادي است از روان و جنبه هاي روحاني كه عمق تفكر و پايداري را نشان مي دهد. از ميان رنگ ها آبي روشن با ويژگي هاي معنوي دايره متناسب است.   

 

   

نوشته شده در چهارشنبه 1391/05/04ساعت 19:31 توسط ateieh| |


:قالبساز: :بهاربیست: